اقتصاد توحش

اندامش جز پوست و استخوان نیست. لرزش دستانش و انحنای قامتش مبین این است که بیشتر از 70 سال عمر دارد. علیرغم این کهولت سنی و ضعف جسمی، هر روز صبح در کنارِ سرک می ایستد و پاکت های نسواری را که شب تهیه کرده بود، می فروشد. صدایش به سختی بلند می شود. با همین صدای پخچ اش، تمام تلاش اش را به خرچ می دهد تا برای کالایی که تولید کرده است، بازار بیابد. "نسوار، نسوار، نسوار!". بیشتر از 5 ماه می شود که در مسیر کارم از کنارش عبور می کنم، ولی، تا حال متوجه نشده ام که کسی ازش نسوار بخرد.
      با این همه، او هر روز در همان منطقه ایستاد می شود و تلاش می کند تا نسوار بفروشد. مجبور است این کار را بکند. زیرا، شاید، یگانه منبع معیشت اش همین کار باشد و شاید شکم هایی در خانه از طریق آمد همین کار پر شود. داستانِ نظامِ اقتصادیِ بازارِ آزاد و دولتِ با مسئولیت های حداقل، حاصلِ جمعِ حکایت های زندگی یی از همین نوع است. درین نظام، تنها کسانی که توان دارند، نان دارند. ناتوانها هم چاره ای ندارند جز اینکه نقش توانمندان را بازی کرده، به سان پیرِ نسوار فروش، در کنار جاده بایستند و کار کنند، تا اینکه زمینگیر شوند. این نظم، تا وقتی که خیلی مجبور نشود، دست ناتوانها را نمی گیرد.
      به همین دلیل، دوست دارم اقتصاد بازار آزاد را اقتصاد توحش بنامم. اقتصادی که به سادگی نمی توان احساس و ایده آلهای شایسته انسان را در آن جستجو کرد. این فقدان احساس را می شود در بحرانی ترین حالات اجتماعی و اقتصادی به خوبی دید. درچنین وضع، این اقتصاد دست از حمایتِ آسیب پذیرترین اقشار اجتماعی بر می دارد و تاجایی که امکان داشته باشد، برای جبران بحران، بر همین اقشار فشار می آورد. این اقتصاد، اقتصادی نیست که بتواند شایسته جامعه بشری باشد.

0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed