نقش پای یک ماجرا



فرید از فرط ضعف، کل بدنش می لرزید. تاب ایستادن نداشت. قدمش را اختیاری بر می داشت ولی زمین گذاشتنش دستش نبود. گورِ شب نیز دهان باز کرده بود. همه جا تاریک تاریک بود. تنها مهتاب بود که در گور شب، در خلوت آسمان می سوخت. در قفل در کلیدی چرخید. در باز شد. فرید، در را باز کرد، داخل شد و خود را به مشکل آنطرف تر رساند. چهار قدم دیگر رفت و سپس سخت زمینگیر شد. صدای زمینگیر شدنش، کفایت می کرد که سکینه را از خواب بخیزاند.
سکینه، که خیلی ترسیده بود، نشست روی رخت خوابش.
-          کیست؟
-          فرید شُک شُک کنان جواب داد: "منم، فرید!"
-          نصف شب اینجه چی می کنی، لعنتی؟
-          می خواهم پیشت بخوابم.
-          فرید شرم کن، رسوایی نکو.
-          سکینه، تو را به مادرت قسم، بان پیشت بخوابم.
-          فرید، نمی شه. بخیز! هله! بخیز، برو.
-          به خدا تمام دنیا درد می کنه. دیگر تاب رفتن نمانده. خواب در چشمم نیس. گویا اصلاً چشم ندارم که بخوابد. دیوانه می شم، سَکی جان!
فرید، این را گفت و انداخت در آغوش سکی جانش. هر دو افتادند بر رخت خواب. سکینه هوش از سرش پرید. گو اینکه  دنیا روی شانه هایش پرید.
-          اوفـــــ ! فرید؛ تو شراب خوردی؟ فرید... فرید، بخیز که می کشی ما!... فرید!
زنگِ فرید کر بود. همچنان افتاده بود در آغوش سکینه- روی دست راستش! آغوش سکینه، اکنون، خانه امن فرید شده بود. سکینه، تمام بدنش می لرزید. اصلاً، نمی دانست که چی کند. هزار ویک فکر، خیابانهای خیالش را آشفته تر می کرد.
-          خدایا، چی خواهد شد؟... اگر این قسم ببینند؟... فرید، بخیز!
و چشمان مهتاب، هم چنان برق می زد. کنجکاو. کنجکاوتر از پیش. بیشرم تر از قبل. گور شب، تاریک و  تاریک تر شده می رفت. فرید هم کرخت و کرخت تر شده می رفت.
-          فرید، بخیز که رسوا میشیم!
سکینه درمانده بود. از سر وصورتش، ترس می ریخت؛ لبش سرد، کامش خشک، پاها کرخت. اینجا، دیگر آخر خط بود.
-          اگر ببینند؟... اگر نبینند؟
کوچه های فکر سکینه، مزدحم تر می شدند. اما و اگر های زیادی، داشتند هی میدان و طی میدان می دویدند. هم چنان بیتاب بود. دلش، چون ماهی یی بی آب پر میزد.
-          چی کنم؟
دستش را برد، گذاشت بر جبین فرید. صورت فرید داغ، داغتر از آش بود.
-          آه! طفلک..."
دستش را پس کشید. هم چنان در فکر بود. هم چنان وسواس...
سکی، بالاخره، تصمیم اش را گرفت. اینجا، دیگر، آخر خط بود. سکویی برای پرش. سکویی برای پرواز. راهِ بی بازگشت. با تمام گرمی، مهربانی و احساس اندوده با عشق، قیدِ هر آنچه معیار بود، اخلاق بود و قدیس بود را زد و فرید را بغل کرد. پیشانی اش را بوسید و با صدای، نسبتاً، بلند زمزمه کرد:
-          عشقم! حال که این ماجرا را ماه دیده، بان که آفتابی هم شوه! بگذار...
و ماه گستاخ تر، بی شرم تر و چشم سفید تر از پیش- حتی نزدیک تر از پیش – به این رسوایی چشم دوخته بود. روشن تر از قبل، در گورِ شب تماشایش می کرد!


0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed