آشفتگی یی فصل


فصل باد، فصل باران؛ فصل آشفتگی. نیروهای بسیط طبیعت که دست به دست هم داده، رنگ از رخ عابران پرانده بودند. مکتبی ها چترهای شان را بسته بودند، تا مبادا بشکنند. زنانِ سیه پوش، سفید پوش و رنگین پوش، از شرارت باد خشمگین بودند. زنان، چادر به دندان و چادر به دست کرده بودند تا مبادا بی حجاب شوند؛ شرمسار شوند. مردها دستار به دست، کلاه به دست، ماسک زده هی میدان و طی میدان، در به در پشت پناهگاه می گشتند. باران شوخ، باران مست، باران خاکی عابران را به سنگسار گرفته بود. لباس های تر، برجستگی ها را بیشتر از پیش، برجسته تر می نمودند. نجوای <استغفرالله>، <میده میده>، <نفسک ها>، موزیک پس زمینه این هیاهو بود. دورتر، غزال ملبس به شلوار لی و مانتوی سیاه و چادرِ خورد، مبایل به دست، ثانیه ها را می زیست. دور از باد، دور از باران؛ در فصل آشفتگی، زیر چتری از برگ های متراکمِ درختِ توت و در آغوش امن دو دیوار پایگاه زده بود. چند قدمی غزال، زیر باد، زیر باران؛ در فصل آّشفتگی، آمری از درون موتر رنجر سبز، ناظر بر فعالیت ها عابران بود؛ عامر <غافل شاه>.

            غزال مبایلش را روشن کرد وبرد نزد گوشش، تا زنگی بزند. همینکه دکمه سبز مبایلش را فشار داد، سیاوش نیز کنارش سبز شد. لابد، بارش باران سبزش گردانده بود.
-         سلام و ظهر بخیر،
-         مرگِ ظهر بخیر! یک ساعت است که منتظرت هستم،
سیاوش دستش را برد و گذاشتش لای دستان غزال، به رسم احوال پرسی.
-         آوردی؟
-         بله، آوردم
سیاوش دستی به جیبش برد. سیاوش حافظه مبایلی را کشید. غزال حافظه مبایل را از دست سیاوش گرفت و در مبایلش نصب کرد.
-         تشکر
-         قابلت را نداره
-         بریم، شب با من باش
-         چی پختی؟
غزال داشت چرت میزد که چی بگوید...
-         <دوپیازه>، صدای آمر غافل بود که بارش باران، این بار اینجا سبزش گردانده بود؛ صورتش صاف، ریشش تراشیده، قدش بلند و چهار شانه-نمونهء کلاسیکی از یک افسر پولیس. 
-   چی خبر است؟ اینجا چی می کنین؟
-         آمر صاحب، داشتیم صحبت می کردیم؟
-         صحبت چی؟
-         چیز خاصی نبود.
-         ای دختر چیت میشه؟
-         خواهر زاده ام.
-         ای بچه کاکایت است؟
-         بله...
-         حال می بینیم
آمر در حالیکه با مخابره اش به سوی غزال اشاره می کرد، غر زد:
-         بکش مبایلت را. زنگ بزن به خانه ات!
فصل باد، فصل باران؛ فصل آشفتگی. غرش رعد، غرش آمر، صدای دویدن باد کم کم داشتند سهمگینتر می شدند. رنگ از رخ غزال پریده بود. غزال آشفته تر از پیش شد. سرآسیمه، مبایلش را کشید. سراسیمه دکمه سبز را فشار داد. همین که خواست نزد گوشش ببرد، آمر مبایل را از دستش گرفت. آمر با اشاره به سیاوش:
-         چیست نامت؟
-         سیاوش
-         بله، سلام. غزال کی است؟... سیاوش چیت میشه؟... از خود غیرت و ناموس نداری؟... ما خو شکر مسلمان هستیم... خفه شو بی غیرت!
آمر و شدت خشم، غزال و شدت ترس، سیاوش و اضافه تولیدِ غرورِ جوانی؛ هر سه جان به لب رسیده بودند. آمر غافل دستش را بالا برد تا سیلی یی حوالهء سیاوش کند.
-         (به سیاوش) از خود، خوار و مادر نداری؟ بی ناموس!... (به غزال) تو چطور جرئت کردی که دستت ره به دست یک مرد نامحرم بتی؟ ها؟ شرم نمی خوری، بی فرهنگ؟
-         به شما چی؟ شما ملا هستید؟ طالب هستید؟ مگر ای حکومت، حکومت طالبانی است؟ حالی برای صحبت کردن، برای قول دادن هم از امنیت اجازه بگیریم؟
-        < گوه نخور، بی وجدان. تو به مه یاد میتی که چی کنم و چی نکنم؟> صدای آمر بود که همگام با سیلی یی، صورت سیاوش را بی ریخت کرد.
-         نزن، چرامی زنی؟
-         خفه شو، فاحشه!
-         هله بخیزید، سوار موتر شوید. مه همراه تان می فامم. بخیزید، بی شرفا !
فصل باد، فصل باران؛ فصل خشم؛ فصل آشفتگی. بارش باران، هیاهوی باد، ناظران دیگر را نیز سبزگردانده بود. درخت توت، محصورِ عابرانِ کلاه به دست، دستار به دست، چادر به دندان گشته بود؛ عابرانِ نظاره گرِ اجراء < امر به معروف و نهی از منکر>. شُـک شُـکِ عابران، صدای پای باران، غرش باد، زنگ بلند مبایل غزال، زنگِ کرِ سیاوش، موزیک کلایمکس صحنه شده بودند. رنجر، غری زد و در نقش آشفته ای از دود موتر و باد و باران و لجن و عابرانِ دست به دهن، گم شد. فصل آشفتگی؛ فصل خشم؛ فصل خاکباد تر


0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed