تداوم خطی ِ یک هستی یی شلوغ...


اخگر، خط سرخ را عبور کرده بود و کم کمک داشت اذیت می کرد. عابر، سیگار را از لبش درآورد، نگاهی به آن انداخت و بعد لهش کرد. سرش را بلند کرد و به خلوت شب نگاهی دوخت. چند دقیقه هم چنان در فکر بود. یکباره ایستاد شد و اطرافش را مرور کرد؛ پیش رو پرتگاه نیستی- پایان ِ بودن، ختم انتظار، درد مرگ و مرگ درد؛ پشت سر- تداوم خطی ِ یک هستی یی شلوغ و بی هدف... آغوشش را باز کرد و خوب عمیق تنفس کرد و سپس آخرین قدمش را، بی هیچ ترس و لرزی، برداشت-ساکت و آرام. برای لحظه ای روی زمین در خود پیچید و با حرکات لبش اشارتی کرد؛
-           "سهم من از بودن، همین اندازه بود...".
.
.
.
-          آهای عابر! کیف خاطرات ات جایت ماند!!!!” 

0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed