و چراغ ماه جان غروب کرد


اتاق سراسر جامه سکوت پوشیده بود. ماه جان با موهای ژولیده و چشم های ورم کرده، بر بستر بیمارستان دراز کشیده و تازه به هوش آمده بود. در دستانش سیرمی نصب بود و آخرین قطرات محلول قطره قطره، به صورت یکنواخت وارد رگهای خونش می شد. او تنها بود. خیلی تنهاتر از گذشته. آنطرف تر، شبو پسر خورد ماه جان، داشت با موترکش بازی می کرد. لحظه ای نگذشته بود که داکتر طاهره وارد شد. همین که دید، ماه جان به هوش آمده است، رخش بیشتر از پیش شادان شد. لبخند معنی داری صورتش را ماه کرد. قدمی پیشتر گذاشت و دستی بر سر شبو گذاشته، صمیمانه نوازشش داد. سپس رفت نزد ماه جان و مودبانه پرسید:
-          چطور احساس می کنید؟ حال تان خوبست؟
-          بهتر هستم. اینجا چطور رسیدم؟
-          دختر تان شما را آورد. فقط گفت که بیهوش شده بودید و آنها مجبور شدند، شما را اینجا بیاورند.
-          دخترم حالا کجاست؟
-          نمی دانم، 20 دقیقه می شود که دور و بر نیست.
داکتر سوزن سیرم را از دست ماه جان در آورد و در یک گوشه ماند. جای سوزن را دوای ضد عفونی پاک کرد. سپس فشار سنج الکتریکی یی را از کیفش بیرون کشید  و فشار ماه جان را سنجید. ماه جان، باز به نوا آمد:
-          تشکر، داکتر.
-          خواهش می کنم،  ماه جان.
داکتر طاهره این را گفت و نگاهش را از ماه جان گرفت و به شبو دوخت. شبو هم آمده بود، آنطرفتر، کنار مادرجانش ایستاده بود. خوشحالی در صورتش موج می زد. بیشتر از نیم ساعت می شد با مادرش صحبت نکرده بود. حالا دیگر، بی صبرانه منتظر بود، تا با مادرش صحبت کند و بخندد. ولی مادرش، دیگر، حضور ذهن نداشت. همانطوری که افتاده بود، در خود غرق بود. داکتر طاهره دوباره زمزمه کرد:
-          ماه جان، چی شده بود؟
ماه جان، با شنیدن این پرسش، بر خود تکانی خورد. لحظه ای هیچ چیز نگفت. گویا نمی دانست از کجا بگوید؟ بعد از لحظه ای سکوت، با صدای دردآمیز پاسخ داد؛
-          شوهرم...
جمله اش ناخودآگاه قطع شد و اشک از چشمانش ریختن گرفت. بی وقفه و ساکت. داکتر طاهره دستانش را از دستش رهانید و دستمال سفیدی را از جیبش کشید و به ماه جان داد.
-          ببخشید، نمی خواستم پریشانت کنم.
ماه جان اشکش را پاک کرد. بعد از لحظه ای ادامه داد:
-          پروا ندارد. بیشتر ازین پریشان نمی توانم شوم. از منطقه فراری شده بودیم. یگانه جایی که تا حال برای ما هم نان بود و هم خانه را از دست ما گرفتند. آمدیم  کابل. کابل هم که بی پول راه نمی رود. شوهرم به صد زحمت یک کار پیداکرد. ولی با آن در آمد کم، نمی شد و نمی شود، این گرانی را دور زد. تازه نسبت به آینده اش درین جا هم نگران بود. مگر اینجا جای آدم است؟  دو ماه میشود که از خانه رفته  تا خوشبختی بیابد و آنرا با من و با اطفال مان شریک شود.
کمی سکوت کرد و سپس با صدای گرفته و چشمان اشک آلود ادامه داد:
-          سه روز پیش خبر شدیم که کشتی شان غرق شده است و از او درکی نیست. از آن لحظه به بعد  مثل سگ می دویم، ولی هیچ خبری از او دریافت نکرده ایم.
داکتر طاهره که گویا مات مانده بود، پاسخ داد؛
-          جای تاسف است، ماه جان. امیدوارم واقعیت نداشته باشد.
ماه جان در حالیکه اشکهایش را پاک می کرد، ادامه داد:
-          اصلا نمی توانم باور کنم که او دیگر با ما نیست. فکر زندگی، بدون او، هر لحظه مرا می خورد. چرا برایش نگفتم...
صدایش قطع شد. دیگر صدایی برایش نمانده بود. صورتش سرختر گشت. اشک داشت هم چنان چشمانش را ترک می کرد. با دو دستش، هی زدن گرفت به سر و صورتش و سر و پا فریاد شد. آنطرفتر، شبوی 5 ساله، با دیدن این صحنه، شروع کرد به چیغ زدن و "مادر جان" گفتن. نمی دانست گپ از چی قرار است ولی اینرا می دانست که مادرش گریان دارد و دارد خودش را میزند. اتاق شفاخانه دیگر یک سر صدا شده بود. مادرش، گویا تازه واقف شده باشد که شبو هم پهلویش هست، او را کشید کنارش و سرش را بوسید:
-          نترس بچیم. چیزی نیست.
شبو در حالیکه حق حق می کرد پرسید:
-          مادر، پدرم را چی شده؟
-          هیچ چی بچیم، رفته بیرون تا برایت گیتار بخرد...
-          بچه ها در کوچه می گفتند که پدرت را ماهیها خورده. او را ماهی خورده؟
ماه جان ضعیف تر از آن شده بود که بتواند پسر خوردش را راضی کند. پاسخی نداشت. داکتر طاهره دخالت کرد و گفت:
-          نی بچیم ‍! پدرت را ماهی خورده نمی تواند. بچه ها شوخی کرده اند. ماهی خورد است و علف های دریا را می خورد. انسان را نمی خورد. پدرت از دریا تیر شده. باز برایت زنگ می زند.
حق حق شبو، کم شد. کمتر شد. فضای اتاق، لحظه ای ساکت ماند. ماه جان دوباره ادامه داد:
-          چرا مانع نشدم. چرا برایش نگفتم که خطر دارد. گناه من است. باید برایش می گفتم که خوشبختی همین جا هست. کنار زنت، کنار فرزندت. خوشبختی در وجود شبو هست. در وجود دخترت هست که چند روز بعد فارغ می شود. چرا برایش نگفتم. چرا نگفتم که در نبودت ما چی خواهیم کرد. چی خواهیم خورد؟ چرا، نگفتم؟
تا اینجا دیگر داکتر طاهره هم تابش را از دست داده بود. در حالیکه چشمانش نم گرفته بود، گفت:
-          ماه جان، می دانم مشکل است، ولی اشکت را نگهدارد. اشک نمی تواند چاره درد باشد. از لحظه ای  که چشم مان به روی دنیا باز می شود، ناله می کنیم. اشک ریختن و گریستن اگر می توانست درمانگر درد باشد، دیگر دردی وجود نمی داشت. گریه نکن. قوی باش. تو اگر این گونه ضعیف شدی، فرزندانت چی خواهند کرد؟ آینده اینها، دیگر به دستان خودت است.
-          این ها همیالی هم آینده ندارند. وای! چی کردم.
-           تقصیر تو نیست، خواهر. نه تو می فهمیدی و نه شوهرت که کشتی شان غرق خواهد شد. خود را اذیت نکن. به جای اینکه به سر وصورت خود می زنی و خود را لعنت می کنی، بر آنهایی نفرین بفرست که برای هیچ کسی، جای زیستن نگذاشته اند. به آنهایی لعنت بفرست که نه تنها شاه جان را، بلکه هزاران دیگر مثل شاه جان را، وادار کرده اند که زن و فرزند شان را به دست روزگار بسپارند و راهی یی قاچاق شوند. به آنهایی که این خاک را خاکستر کردند، لعنت بفرست. خواهر جان، صبور باش و این را درک کن که شما نه عامل این فاجعه، که قربانی یی این فاجعه هستید. این را هم درک کن که هزاران دیگر هستند که مثل شما، این سرنوشت را شریک اند ولی هیچگاه مقاومت شان را از دست نداده اند.
داکتر طاهره این را گفت. هر دو می دانستند که تنها نفرین کردن هم به درد  نمی خورد. هر دو لحظه ای خاموش شدند. سکوت شان معنی دار بود. شبو هم چنان در آغوش مادرش بود. در آغوش مادرش مصون بود. ساکت و آرام افتاده بود و شاید خواب رفته بود. داکتر طاهره با دیدن این که مادر و فرزند هر دو ارام اند، کمی آرام شد. دستی بر سر ماه جان برد و موهایش را کمی نظم بخشید و سپس خطاب به ماه جان گفت؛
-          ماه جان، قوی باش. امیدوارم خبری از همسرت بیابی ولی بازهم به یاد داشته باش که "مردن، پایان بودن نیست!"[i][i]  حالا کمی استراحت کن. دخترت که آمد، باز، رخصت خواهی شد. مقاوم باش و کمی بخواب.
داکتر طاهره، دیگر، نخواست مزاحم هر دو شود. مادر و فرزند را تنها گذاشت و در حالیکه بلند تر از پیش  با خود فکر می کرد؛بلندتر از آنکه بتواند صحبت کند، راهی یی بیرون شد. آفتاب  نیز کم کمک گلیمش را جمع کرده بود و داشت غروب می کرد. او نیز داشت، هم چون شاه جان، ماه جان را تنها می ماند. فقط با این تفاوت که شاه جان ، برای همیشه غروب کرده بود.
و اینسان،  یک چراغ ماه جان غروب کرد.

فرشاد بنیادی




0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed