یادوارهء از یک شب سگی



سیر سیرکی در راهرو قطار هر از گاهی گوش ها را اذیت می کرد. اما این یکی یگانه صدا نبود. "صدای بوق هر از گاهی، صدای ترق و ترق چرخه ها، چرنگس هائیکه از لای ماشین فرسوده قطار میامد"[1] آواهای دیگری بودند که عمق خواب را کاهش می داد. اما این صدا ها دیگر عادی شده بود و می شد فراموش شان کرد. صدای که نمی توانستم نظر اندازش کنم، صدایی بود کز تخت پایین تر نشئات می گرفت. هر از گاهی گردنم را کوتاه و دراز می کردم تا ببینم که خوابست یا بیدار. ساعت چیزی حدود 1 ونیم شب بود. ولی او مثل هر بار بیدار بود. خود را در گوشهء جمع کرده و به دیوار و کنار کلکین لمیده بود.


 یکی دو بار پهلو خوردم، چشمانم را محکم بستم. رانهایم را به شکمم چسبانده، دستانم را بردم میان پایاهایم. ولی نتیجه صفر؛ خوابم نبرد. خسته از این ماجرا، چشمانم را باز کردم و خیستم. از تخت طبقهء دوم کابین آمدم پایین تا بروم، کمی آب به رو زنم. ساعت چیزی حدود 6 صبح بود و هوا نیز گرگ و میش. "قطار هم چنان قلب فاصله ها را" سرود خوانده، می شکافت و قطره های باران نیز با پاذیب شان می رقصیدند. او هنوزهم بیدار بود. شاید هیچ نخوابیده بود. به سراغش رفتم و آهسته پهلویش نشستم. در تخت زیرین هر کسی می تواند بیشیند و من ازین حق و فرصت هر از گاهی استفاده می کردم

"قوطی سیگار روی میز اش بود. برای اینکه بهانه ی برای صحبت کردن با او پیدا کنم، وضعیت اش را نادیده انگاشته برایش سلام کردم و از وی سیگار خواستم. با تبسمی زیر لب سلام کرد و قوطی سیگار را پیش رویم گذاشت." سیگاری را لای لبهایم گذاشتم و روشنش کردم. اولین بار بود که سیگار می کشیدم.
-         هنوز نخوابیده ای؟
-         نه، نتوانتسم.
راستش، من هم نخوابیده بودم، هرچند زیاد تلاش کردم. تمام شبم را مصروف خیال پردازی بودم و گاه گاهی هم قندهایی در دلم می شکستم. تصویر او با کمال تازگی و به تکرار جاده های ذهنم را زیر و رو می کرد. او گلچیده بود. گیسوانش از پشت سر تنیده و در پیش رو، طوری پریشان بودند که بیننده را پریشان می کردند. در لبخندش می شد، "زندگی را به قمار گذاشت". علیرغم اینکه با سادگی شکل نمی گرفت. می شد با برق چشمانش، نامه نوشت و در اعماق نگاهش قایق راند.... در تمام طول سفر، نگاهش پریشان و دلش گرفته بود. تنش، گویا اینکه، چون نخ سیگار در دستم، می سوخت. می شد بغض هایی را در لابلای صحبتش یافت. ازینکه نمی توانستم دستش را بگیرم و دردش را شریک شوم، بر خود می لرزیدم.
تن سیگار داشت هم چنان دود شده و به اخرش می رسید؛ بدون اینکه پکی کرده باشم. دیگر بهانهء نداشتم که پهلویش بشینم. نگاهی دزدکی یی به رخش انداختم. سپس کفشم را پوشیدم  و رفتم تا به چشمانم آب زنم، تا هوایم دیگر شود. وارد خلوتکده گشتم، فلتر سیگار را انداختم به زمین و لهش کردم. در آیینه، نگاهی کردم. چشمم سرخی یی چشم او را نقل کرده بود.  آب به دست و دست به آب و هر دو را به صورت و این را چند بار تکرار کردم.
برآمدم بیرون و صورتم را به باد خشمگین بیرون سپردم. بادی که مدام قلبش را سرعت قطار می شکافت. هوا کمی روشن شده بود. قطره های باران هم چنان رقص می کردند و شاخه های درختان نیز.
برگشتم به کابین. ولی او را نمی شد یافت. شاید رفته بود، هوا تازه کند. وسایلش روی میزک خورد افتاده بودند. مبایلش، گوشی اش، کیفش.... حس می کردم، هوا اکنده از عطر اوست. چشمانم را بستم تا او را تنفس کنم. عمیق تر و عمیق تر. فقط و فقط او را.
   حدود 10 دقیقه نگذشته بود که فریاد بلندی، سکوت صبحگاهی کابین را شکست و همه را تکان داد. همه به سوی درب قطار دویدند و یا سر ز کلکین برون کردند. کل بدنم را لرزش گرفت. تپش قلبم تیزتز و تیزتر گشت. با سختی بر پاهایم ایستادم تا بروم ببینم، چی شد؟ کجا شد?
   از دهلیز "کسی خودش را از قطار انداخت!!" طنین انداز شد. پاهایم بی حس شدند و افتادم روی تخت. تب شدیدی تمام بدنم را سوخت. "آه، لعنتی!!!"....
   سرم را کشیدم از کلکین و نگاهی ناکامی کردم به کابین های اخر قطار. همه از قطار سرکشیده بودند. گویا اینکه همه کلکین ها خود سر شده باشند. هوا از خشونتش کاسته بود.  ابر ها می گریست و قطار این بار مرثیه می خواند. درختها و بته ها بر خود می لرزیدند. سرم را پس کشیدم. در کابین محشری بر پا بود. هر که فرضیه ای می بافت و با دیگری شریک می شد. قطار توقف کرده و  آهسته، آهسته خلاف مسیرش راهی شد، تا نزدیک محل حادثه شود. کاش، کاکا راننده می توانست همینطور زمان را به عقب برد.
    چشمانم را بستم تا او را تنفس کنم. عمیق تر و عمیق تر. فقط و فقط او را. تصادفی به فکر مبایلش افتادم که روی میزش بود. با کمال دستپاچگی بازش کردم و رفتم روی صندوق پیامش تا گره باز کرده باشم. پیامی برایش نرسیده بود. پیامی هم نفرستاده بود. حافظه اش خالی بود. صندوق پیام های نافرستاده را باز کردم؛

به: پریم

" اندوه ِ من...

غروب پاییز را کم داشت
اکنون کامل ِ کامل است...
میتوانم بمیرم! – "[2]

"ازت متنفرم!!"




[1] جا دارد از عبدالاحد حکیمی تشکر کنم. از پیشنهاد های سازنده اش، زیاد مستفید شدم.

6 comments

  1. احمد رشید بیگOctober 16, 2012 at 1:48 AM

    بسیار عالی عالی فرشاد جان ...

    ReplyDelete
  2. فرشاد عزیز سبک نگارشت بسیار عالی است ...تبریک ...همی که انتظار درتمام نوشته ات خواننده را باخود میکشاند که نکته بسیار مثبت است...ولی این انتظار خواننده را در آخر نوشته هم رها نمیکند...

    ReplyDelete
  3. فرشاد بنیادیOctober 21, 2012 at 7:23 AM

    سیرت و بیگ گرامی؛
    تشکر از نظرات تان. سیرت گرامی، با داستان نویسی تجربهء زیادی ندارم و مسلم است که عاری از نقایص بوده نمی تواند. اما نظریات شما دوستان، می تواند کمک کند برین نقیصه ها فائق آیم و در آینده جلوگیری شان کنم.
    در ضمن سیرت گرامی، بزرگان گفته اند که: "میوهء صبر شیرین است"! (لبخنـــــد)

    ReplyDelete
  4. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete
  5. Aali bood Farshad jan. Keep it up !

    ReplyDelete

My Twitter Feed