آتش خوری یی ملاچوپان

با چند زن و پسر جوان در اتاقی صف بسته ام که 4 در 5 متر عرض و طول دارد. کلکینش دراز و پهن است, با آیاتی از قران مزین می باشد و مفروش است با نمد سیه و سپید. پیش رویم، از سمت جپ، در لابلای سطح کلکین پهن آبی رنگ، میزکی قرار دارد که مملوست از چهار مغز و بادام و چاکلیت و غیره. در پهلوی آن میزکی دیگری قرار دارد مملو از کتاب های پوش چرمی یی ضخیمی که اوراقش از فرط کهنگی زری شده است. پیش این میز کتابدار، پلاستیکی از مهره و مکعب مربع های آهنی یی نقطه دار قرار دارد. در پهلوی اینها ظروف ناشسته ای از قبیل چای بر و پیاله و کاسه و غیره قرار دارد.
از سمت راست، در لابلای کلکین پهن آبی رنگ، مرد چاقی که موهای ژولیده ی ناشسته دارد و پیراهنش چرکین و سنگین نماست، بر تشکی خورد و نازک و ناشسته ای نشسته است. بر بالشت کهنهء لمیده و پاهای لختش را دراز کرده است. تنها شورتی پاچه دار سیاهرنگ به تن دارد و موهای پایش چون موی سر پسربچه های غرب، فرفریده است. عینک نمره ای سیاهرنگی به چشم دارد و وقت صحبت کردن دندان های رنگین و عطرآگینش به اتاق هوای درشتی می بخشد. هر قدر به او نزدیک تر می شوم، بوی مشمئز کننده ی دهان نسواری و نشستگاه چرکینش تندتر و اذیت کننده تر می شود. با وجود این ها، نسخه های تجویزی اش شهره ای آفاق است.نگاهم را صحن حویلی به خود جلب می کند. در آنجا نیز مثل فضای درون اتاق ،زنانی چند و پسران جوان ایستاده اند.
" چیزهایی را که گفته بودم، آوردی؟" صدای مرد ژولیده موی است که توجه ام را دوباره جلب می کند. دستش زیر پیراهنش است و دارد رانش را می خارد وز لابلای عینک هایش، پاسخم را چشم به راه است.
" بله، این چربین گوسفند است، این بسته ی سوزن و این هم دو تا تخم مرغ". همه را از دستانم می گیرد و می گذارد پیش رویش. چهار تا سوزن را از جعبه می کشد بیرون و در چربی یی گوسفند فرو می کند.
"موی آن زن را اوردی؟"
"بله اینجاست."
آن چربین سوزن دار را با موهای که داده ام، بسته می کند و می گذاردش در پاکت نخی سفید رنگ و رویش را چلیپا می کشد. سپس چشمانش را می بندد. می شود حدس زد که واژه های عربی را پشت سر هم قطار کرده، دعا می خواند. چاقویی را به دیوار می مالد و بعد به تخم ها.این را سه بار تکرار می کند. سپس با قلم زردرنگ بر تخم ها چیزهایی می نویسد. تخم ها را می گذارد کنار وز درون جعبه، تکه ی خورد سفیدرنگی را بیرون می کند. بر آن چیزهایی می نویسد و آنرا با تکه سیاهی می دوزد.
"بیا! این پاکت چربین را می گیری و در نزدیکی خانه آن زن دفن می کنی. این دو تخم را در دو سطل آب مخلوط می کنی و می دهی تا همراهش حمام کند. این پاکت سیاه را هم در آستانه درت پنهان می کنی."
همه را می گیرم و بعد خریطه ی گوشت بزغاله را برایش می دهم و به تعقیبش تاکیدوار می پرسم:
" تاثیر خواهد کرد؟" "مسلماً! آن چربین سوزن دار در واقع جادوی آن زن را خنثی خواهد کرد، آب تخم دعا دار هم دل و دماغ دخترت را از جادو و نظر دیگران، عاری خواهد کرد. دخترت مطابق به میلت با نامزدش ازدواج خواهد کرد. انشاء الله. آن تعویذ سیاه پوش را اگر بر آستان درت پنهان کنی، نظر بد دشمنانت را نیز خنثی خواهد کرد.به امید خداوندگار عالم، این تعویذ کار خواهد کرد."
"تشکر"می گویم و در حالیکه چشمانم به دعاهاست می برایم بیرون از اتاق و از پهلوی دیگران به سمت بیرون حویلی رهسپار می شوم.
"آمدی؟" صدای توست که در آستانهء در حویلی یی ملا چوپان، مشهور به "ملا ذلیل" ایستاده ای و ازم می پرسی.
" بله، آمدم."
"بیار ببینم، چیست؟" با کنجکاوی و تشنگی سیری ناپذیری، تعویذ سیاه رنگ را از دستانم می گیری و علیرغم مخالفت زیادم، آن را باز می کنی. بر لبان نازت خنده ی مشکین غنچه می کند و به قهقهء تمسخر آمیز بدل می شود.


"چی شده؟" نگاه های مضطربم جویای پاسخ است ولی خنده ات همچنان دوام می آورد. پس از لحظه ای تعویذ را برایم نشان می دهی که درآن چنین نقش های کشیده شده است:
از شرمساری غرق عرق می شوم و بر خود می خندم که چه ساده فریب خوردم. "خدا و دوازده امام لعنتش کند. خدا آن گوشت بزغاله را به جانش زهر گرداند."...

2 comments

  1. عزیزم نوشته هایت عالی شده، ادامه بده و امید وارم نوشته هایت باعث دانستنی های که مردم ما کم دارد و کمتر بها میدهد شود.
    من را در فیس بوک اد کن و نظرات من ادامه خواهد داشت.
    فیس بوک من afsana khoda

    ReplyDelete
    Replies
    1. فرشاد بنیادیOctober 21, 2012 at 7:25 AM

      "افسانه خدا"، بسیار زیاد تشکر. لطف کردید. حتماً، در فیس بوک خواهیم دید.

      Delete

My Twitter Feed