البوم عکس ازدواج

-          خواهر جان، وعده داده بودي كه عكس هاي عروسي ات را برايم نشان بدهي
-          آري، خواهر جان، يادم آمد. باش كه پيدايش كنم
     شيوار تكاني خورد و از ساك آهني يي گلدار، البوم عكسش را كشید. بر پوشه اش عنکبوت شکستگی لانه کرده بود. پيش مژگان گذاشت.
-          بيا ني يكجا ببينيم.
-          باشد حتماً
    هر دو شروع كردند به ديدن عكس ها. با گذشت هر عكسي احساسات متفاوتي در دو جان متفاوت گل ميكرد.
-          چقدر مقبول
     چشمان شيوار برق مي زد ولی چشمان مژگان تارتر و چهره اش ترش ترمي شد. در چشمان مژگان نمي شد، نشاني از خوشي را يافت. گويا اينكه اين عكس ها كليد قفل رازهاي پردرد و رنج زندگي اش است. شيوار در حاليكه مصروف ديدن عكس هاي بي روح و جان ازدواج مژگان بود، مژگان سرش را به زير انداخته و فكرش جايي ديگري بود.
    شيوار همينطور ورق مي زد و هورا مي كشيد. اما عبور از هر عكسي براي مژگان عبور از سطحي به سطحي ديگر از خاطراتش بود. با گذشت هر عكسي، خاطرات پيش از ازدواج و هنگام ازدواج شفاف تر مي شد.   همچنان، احساسات ناشي از آن، قابل لمس تر و زنده تر. با گذشت هر عكسي چشمهء چشمانش جوشان تر مي شد تا اينكه قطره هايي، ناخود آگاه از چشمانش باريدن گرفت. كمي وقت گرفت تا شيوار متوجه اين بارش بي موقع و ساكت شود.
-          خواهر چه شد؟ چرا گريان مي كني؟
    مژگان با شنيدن اين جمله دوباره به خود آمد. سعي كرد با تبسم كاذبي، عواطفش را پنهان نمايد.
-          هيچ گپي نيست. كمي به ياد گذشته افتادم
-          اي ساده، با ديدن اين عكس ها به جاي اينكه خوشحال شوي، گريان مي كني. آه، فهميدم. اشك خوشي است.
   مژگان عليرغم اينكه تظاهر به خوشي مي كرد ولی مي دانست كه اين اشك نه اشك خوشي بلكه درديست كه با اشك اشباع مي شد:
-          اشك خوشي؟!!
و لبانش تبسم سر كرد.
-          چرا؟
-          مي داني، وقتي خواستگارم آمده بودند، من صنف هشت مكتب بودم. مكتب مي رفتيم، خانه مي آمديم. نان خود را مي خورديم و مي رفتيم لب جوي و دريا بازي مي كرديم. سيب مي چيديم، گاهي اوقات مي دزديديم و فرار مي كرديم. فقط از لحاظ هيكل كلان شده بودم. فكر مي كردم زندگي همين است. فكر مي كردم زندگي چون دنياي من و هم بازي هايم شيرين است. اصلا نمي دانستم زندگي يعني چي و چي بار معنايي یی را حمل مي كند. آنهايي كه بزرگتر بودند، مي گفتند « خواستگارت امده بودند. به زودي عروسي مي كني و مي روي خانه بختت.» ولي به نظر من همه اش شوخي مي نمود. مثل هميشه فكر مي كردم اذيتم ميكنند. جدي نگرفتم.                    من همينطور غرق دنياي خودم بودم. چند مدت گذشت. يك روز وقتي با دختران از تفريح آمديم، ديدم خانه ما شلوغ است و بيرون گوسفندی را حلال كرده بودند. چهره هايي نو در خانه ديده مي شد. با آنهم، فكر كردم مهمانند.
   براي شیوار اين قضيه تازگي داشت. هنوز نمي دانست بايد متاسف باشد يا نه؟ احساسات آميخته اي داشت و با تشنگي یی زيادي داشت گوش مي داد.
-          نزديك هاي شب حمام كرديم و كالاهاي نوي پوشيديم. هنوز نمي دانستيم كه چي گپ است. محفل داشت گرمتر مي شد. كم كم شك مي كردم كه نكند.... اين شك در جريان مراسم به يقين مبدل گشت. توشك مخصوص، انگشتر، رقص و دايره و خينه و غيره همه و همه يك معني مي داد. فهميدم كه گپ از چي قرار است. گپ اينها مثل هميشه شوخي نبوده و حال قضيه جدي است. آن شب اصلا نمي دانستم واكنشم چي بايد باشد. يك حال به خصوصي داشتم.            
  شب وفردايش كه بيشتر فكر كردم، فهميدم كه آينده ام چي مي تواند باشد. زندگي با فردي كه اصلاً نمي دانم كيست و كجاست. تنها شناختي كه از او دارم، از روي عكس اش است. اصلا نمي دانم گنگ است، كر است، معتاد است، ديوانه است و يا هم... فقط مي دانم كه پدرم او را مي شناسد و بس.
    شیوارههمين طور داشت با شگفتي مي شنيد و چشمانش را به چشمان خواهر خوانده دوخته بود. سیمین لحظه ی مكث كرد و ادامه داد:
-          خيلي سعي كردم پدر و مادرم را قانع كنم كه ازدواج را هم بزنند. خيلي دم زدم، گريستم، جنگيدم. سر به كاسه و كاسه به سر زدم. حتي كارم به جايي مي كشيد كه انگشتانم چنگ مي شد و دهانم از يأس توأم با خشم به همديگر قفل مي شدند و گاهي از شدت خشم دهانم پر زكف مي شد. آخر چطور مي توانستم با كسي که اصلا نمي شناختم، ازدواج كنم. چطور مي توانستم تنم را در خدمت مردي بگذارم كه اصلا دوستش ندارم. چطور مي شد تحمل كنم كه كسي لبانش را كه شايد طعم نسوار دهد، به لبانم كه يك عمر مي شد گل چيده بود، بچسباند.
   شیوار كه تازه داشت عمق فاجعه را لمس مي كرد، ترسي بر وجودش چيره شد و فكر مي كرد اين داستان و درد را شريك است. با احتياط پرسيد:
-          بعد چي شد؟ والدينت قانع شدند؟
  مژگان در آهی پیچید و با حالتي خاصي ادامه داد:
-          نه! پدرم اصلاً به گپهايم گوش نداد. حتي چند بار تلاش كرد مرا لت كند. مي گفت "آبرويم را نبر"، "به آنها قول داده ام"، "فاميلي ازين بهتر نمي يابي"؛ "این پیوند خدا خواسته است"؛ مي گفت ازدواجم را خيلي وقت پيش تعين كرده بودند. ولي مادرم دردم را مي فهميد. زيرا شايد خودش نيز قرباني همين رسم شده بود ولي كاري از دستش بر نمي آمد. كار از كار گذشته بود.... من  شکار رسم وطنم و آبرو و غرور پدرم شدم شيوار جان.
   اين جمله را گفت  و هر دو در سكوت عميق فر شدند. شیوار حالا مي دانست كه هر عكس ازدواج مي تواند چي داستاني را تداعي کند؛ مي دانست كه هر ازدواجي ممكن است چي پيشينه اي داشته باشد. مي دانست كه خودش نيز در همين اجتماع است و شايد روزي خودش نيز قرباني يي همين نام  و غرور و آبروي مردسالارانه شود.


0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed