نازدارِ گوشواره و بدهی موسوی



    چای سیاه جگر برشته را نقل کرده بود. علیزاده مدت مدیدی می شد غرق بحث و جدل با موسوی بود و کل سلولهای بدنش از خستگی موج می زد، چشم هایش خونی و مملو از خشم وز سر و صورتش آتش می بارید.

     آنطرفتر رفیق علیزاده با قیافهءجدی و استوار لمیده بود. طرف دیگر، در آستانهء در، موسوی، همسرش و کاکایش با چهره های پریشان رنگ پریده نشسته بودند و داشتند هر بدی را از علیزاده می شنیدند. هشت ساعت جار و فلسفه بافی و توجیحات زیرکانه نتوانسته بود برای فروکش نمودن خشم علیزاده کفایت کند و برای شان مهلت آنی یی فراهم نماید.

  -  بی وجدان! آیا همین بود پاسخ احسانم؟ 12 سال می گذرد از روزی که پولم را در خدمتت گذاشتم تا دردت را دوا کنی. آن پول را گر می اندوختم، امروز داشتم دوازده نسل از سودش را کیف می کردم. نمی توانستی در طول 12 سال یک بار برایم زنگ بزنی؟... تا وقتی که پولم را نگرفته ام، از درت برون نخواهم شد و خودت هم تکان نخواهی خورد.

    این سخنان و خشم و هیبت ناشی از آن چون تیغ بران، قلب های زوجین مقروض را می درید. پشت در، پرستو ها، با روانهای نهایت پاک و ساده، چشم به در و گوش به دیوار دوخته خون دل می خوردند که "چی خواهد شد؟" تاریکی شب و نور خجل چراغها همه ترس و وهم آن ها را شعله ورتر می کرد. درون اتاق یک چیز هویدا بود و آن این که معرکه به بن بست رسیده بود.

   - هر چی می گویید درست است. ما ملامتیم. لطف کرده دو و یا سه روز برای ما مهلت بدهید.

  -  فرصت بدهیم تا دوباره فرار کنید؟ نا ممکن است. امشب شب اول و آخر دادگاه ماست؛ هم ابتداییه اش و هم تمیزش.

   درمانده وز ناچاری، موسوی، زنش و کاکایش، هر سه خانه را ترک کردند تا بار دیگر چاره سنجی کنند. این طرف علیزاده و دوستش استوار تر نشسته و پاسخ نهایی را انتظار می کشیدند. گلهای مهمان خانه هم لباس "چی خواهد شد؟" پوشیده بودند.

   بدهکاران دوباره وارد شدند ولی با حال وهوای متفاوت تر. با پاهای    لرزان نشستند. سکوت لحظوی عمیق تر شد و کاسه صبر علیزاده و دوستش لبریزتر. شاید این لحظهء تمیز مسئله باشد. تکه های در حال سوخت چراغ ها نیز از فرط سوختن ناتمام خسته شده غروب الم شنگه را چشم براه بودند. زن موسوی افسرده تر بود و کاکایش نیز حضور نداشت. موسوی با گردن نیم افراشته و لبان لرزان به سخن آمد:

  -  ما ثروت خاصی نداریم که بتواند قرض تانرا ادا کند و نهایت درمانده ایم.

  لحظه ای مکث کرد و جویای راهی برای ادامه مطلب شد. نیم نگاهی به زنش انداخت و ادامه داد:

  - رعنا بیا داخل... این دختر سیزده سالهء ماست. شما را خدا، این دختر را جای قرض تان بگیرید!

   هوای مجلس تار تر شد. چشمان علیزاده و دوستش از حدقه برون شده مات و متحیر ماندند. اینش دیگر اوج ابتذال و قعر بی هرزگی بود. رنگ چراغ زردتر شد و آن برون حضور بوی گل یاس چشم گیرتر. گل گوشواره، گوشواره هایش را چید. دیگر نمی توانست با آنها مزین باشد. آخر در نبود رعنا، چی کسی گوشواره هایش را ناز کند؟

2 comments

  1. جالب بود برار، خوشم آمد وکوشش کن صاده نویسی کنی و امروز علاقمندان داستان سادگی نوشتار را بیشتر میپسندند.

    ReplyDelete
  2. زیبابود دوست عزیز موفق یاشید...

    ReplyDelete

My Twitter Feed