تاراج حقيقت

هان!
اي مرد با ايمان!
تو لاف ز عدالت مزن،
كز كل وجودت
رذالت مي بارد.

آن روز را به ياد داري؟
كه در انظار آفتاب و
دو چشم معصوم كبوتر،
چون گاو وحشي يي نر
بر همنوعت تاختي و
حقيقت را
دوپستان بريدي!

تو لاف ز عدالت مزن!
كه وجودت آميخته به خون وي است.
تو هماني كه پار،
پاي سفره عقد
با خصم مامت نشستي
وز سرنوشت باغت گذشتي.


1 comments

  1. عالی است عزیز ، بسیار مقبول نوشتی،

    ReplyDelete

My Twitter Feed