كت شلوار جليقه دار[1]


اين ماه معاشم براي اولين بار توانسته است هزينهء روزمره ام را اكتفا كند و حتي كمي پول اضافي نيز برايم بگذارد. نمي دانم چرا برخلاف عاداتم، رفته كت شلوار جليقه دار ِ برازندهء اي كز پارچهء بسيار مقبول انگليسي- همرنگ آسمان پاك و آبي ساخته شده بود، را خريدم؛ پارچهء چنان تزيين شده به مهارت درزي[2] كه شايد كسي مي توانست مدعي شود كه من وآن توأم متولد شده بوديم؛ يكي براي ديگري. دكمه هاي چشمك زنش، در امواج از نور، چنان ِ ستاره هاي روي شانهء  سرباز ِ بادكرده از شجاعت، بود. احساسات آميخته اي ناشي از نرخ فوق العاده زيادش زياد دوام نياورد و در حاليكه سر و شانه را بالا مي انداختم، با خود گفتم، " بگو چگونه لباس مي پوشي، تا بگويم كه كي هستي."
كت - شلوار جليقه دار
راهم را بدون يك لحظه تأمل بسوي بزرگترين قهوه خانهء سرك ِعمومي ادامه دادم. طوري كه توقع داشتم، دوستانم هي هاي و هوي سرداده، به كتم دست برده و گرد گيري كردند. من هم مثل طاووس ‍ِ غرق ِ غرور، ادايي در آوردم و بعد بسته اي از دستمال كاغذي و سيگار را از جيب در آوردم  و با نهايت مشتاقي تعارف كردم. يكي از دوستانم ندايي كرد:
- "من معمولاً سيگار نمي كشم، اما اينها خيلي خوبند؛ چه كيفي!"
- " سيگار هاي معمولي مملو هستند از نيكوتين و تار[3]."، من گفتم.
طبيعتاً، پول نوشابه را من پرداختم و شاگردانهء خوبي نيز براي پيشخدم دادم و در جوابش بهترين هاي تعارفش را دريافتم. پوس پوسك[4] هايي نيز راجع به اوج قيمت ها و هزينه زندگي شنيده مي شد.
درين ميان يكي شان(دوستان) در گوشم زمزمه كرد، " اين چي قسم پيراهن[5] و كراوات است؟" سپس مرا به يكي از دكانهاي برد كه بخاطر اجناس نفيس و گرانبهايش شهره آفاق بود. سليقهء خوش و خوشرويي اش جيبم را خالي كرد و با چنان دشواري يي روبرويم كرد كه با مشكل تمام توانستم تكت خانه ام را تهيه نمايم.
براي يك هفته تمام، روي مهار حساب هايم تمركز كرده، خودم را سپردم به دقت و رياضت شديد اقتصادي. به اين لحاظ مجبور شدم كز زياده رويي ها و خوراكه هاي تجملي يي مثل خاگينه و مسكه[6] صرف نظر كنم. درعين حال مصرف گوشت و سيگار را به نصف رسانده و تظاهر كردم كه وقت تفريح با دوستان را ندارم. بالاخره توانستم حسابهايم را به شكلي از اشكال سروسامان بدهم،  در حاليكه مرتب نمودن ريش و پاكيزه كردن صورتم با تراشيدن مو و سپس عطرآگين نمودنش، را فراموش نكرده بودم.
روزي، در كوچه هاي عمومي، پنديده با غرور و با نهايت احتياط قدم مي زدم تا از كنار خانم ها بتوانم با موفقيت رد شوم و كسي از آنها متلكم نزند، زيرا آنها سليقهء وصف كردني و نگاههاي خيلي دقيق و تيز بيني دارند. صدايي را چون زمزمه يي در گوشم شنيدم، " مشكل در كفشت است." برگشتم و متوجه رخسار خجيل و سرخين دخت جواني گشتم. با ناخن هايم عمر كفشم را حساب كردم. چي ميدانم، ماهها چي قدر زود پريده بودند. " تنها يك جفت كفش من و كمال[7] را از هم دور كرده است!" كفشي را جاده آزادي گرفتم و برگشتم پيش دوستانم. آنها كل ِمخزن ِاصطلاحات ِچاپلوسانهء شان را ريختند روي سرم و من نيز غرق ِصلح ِمطبوعي گشتم كه فقط با قيمت يك جام قهوه بهم مي خورد. حتي نزديك بود محل ديگري را براي نوشيدن پيشنهاد كنم، ولي پشتش نگشتم. تنها چاره ام آهي عميق و بااحتياط بود.
در راه خانه، آب و هوا رخش را برگشت و قطرات ريز باران، شروع كرد به باريدن بر دماغ بلندم[8]. "آسمان منفور!" و چتري يي را خريدم كه عليرغم كيفيت پستش، نجاتم داد.
در چهارراه بارسلونا با چند گدايي جواني برخوردم. رخسارهاي عبوس، دستان دراز و التماس هاي شان چنان احاطه ام كرده بودند كه نزديك بودخفه شوم. سه نفر بودند، 50 ميليم[9] به هريك شان دادم، نجات يافته  از شر شان، آهي كشيدم و رفتم پي كارم، اما رهبر شان تعقيبم نمود و در حاليكه سكه ها را به رهروان نشان مي داد، بانگ مي زد كه " شما ارزشمندتر از اينيد!". سكوتش را با دو چند آن پول خريدم.
از پياده رويي، با نهايت احتياط  و با تكان داد پياده روان، مي گذشتم تا از گرد موتر ها نجات يابم. از ميان انبوه جمعيت پريدم و فراموش نكردم كه كفشم را پاك كرده و پيراهنم  را با احتياط تام اتو كنم، غالباً از آتش كار مي گرفتم تا خشك شان كنم. سردي ژانويه[10] در ذهنم خطور كرد و من پيش بيني  كردم كه كتي نيز نياز دارم و بايد لباسم را نيز بعد از اختتام زمستان بدل كنم. آيا بايد قرضه بگيرم يا مستقيماً از صندوق ِنقد ِشركت بكشم؟ نهايتاً، سوار قطار شده هواي متعفن مسافرين را تنفس كردم. نزد دسته صندلي يي متوجه شدم كه زني غرغر كنان به همسايه گفت،" آنها حتي مدعي چوكي هاي طبقه دوي ما هستند." رفتم به كابين طبقه اول، جايي كه چوكي يي با پول ضميمه اش به عنوان پي آمد كارم، منتظرم بود.
 وارد فروشگاه بزرگ محل شدم. چندي بود كه مواظب خريدم بودم. با ديدن من، همسايه اي كه حقيقتاً از خوشي فرياد مي زد، دستم را تكان داد و بعد آواز يكنواختش را كمي بالا برد و ازم كمي قرض خواست، چيزي كه طبيعتا،ً گر ملبس به لباس فعلي ام نبودم، نمي پذيرفتم. چندين قلم كالا خريدم و روي بازو و مقابل سينه ام گرفتم. دخت فروشنده درودي گفت و سبدي مناسبي را گشود. هيچ چاره اي نداشتم جز انداختن خريدم درون سبد و از آنجايي كه مردم شايسته، مردمي از جنس من، بدون دقت به نرخش مي خرند، حتي به خود زحمت ندادم تا مجموع مصرفم را در صندوق- پول- شمار ببينم. وقتي به خانه رسيدم، فشار خونم در اوجش بود، سرم داشت مي جوشيد، زبانم تابيده بود و سينه ام نيز پنديده. ديگر پشت اين نگشتم كه كجا قدم زدم، كجا جاكت، جليقه و شلوارم را انداختم. درحاليكه دام هاي اين قرن و قباحت هاي خوراكش را نفرين مي كردم، دندانهايم را بستم و خوب ساييدم. نهايتاً رفتم تا خود ِسابقم باشم و از آن روز به بعد هيچ كسي مزاحمم نشده است.

نويسنده: علي اديب (از تونس)
برگردان به انگليسي:اليس كاپل تاُسيك
برگردان به فارسي از روي متن انگليسي


[1] The Three-Piece Suit، جليقه زيرپوشي است كه در زير كت و بالاي پيراهن(شرت) پوشيده مي شود.
[2] خياط
[3] تار نوعي ماده زهري قيرگون است و نيكوتين نيز ماده زهري القلي نمايي هست كه در تنباكو يافت مي شود.
[4] منظور هاي و هوي است
[5] shirt
[6] كره
[7] perfection
[8] Oh-so-proud nose. دماغ در اصطلاح عوام حامل بار معنايي غرور است.
[9] يك دينار تونس هزار ميليم مي شود. هردو واحد هاي پول تونس است.
[10] january

0 comments:

Post a Comment

My Twitter Feed