راجع به مفهوم زندگي



دورانت عزيز؛

شما خيلي خلص ازم پرسيديد كز زندگي چه رضايتي به دست مي آورم و چرا مداوم فعاليت مي كنم. من درست به همان دليل مدام كار مي كنم كه ماكياني مدام مي تخمد. در هر موجود زنده ، يك غريزه مبهم اما بسيار قوي براي فعاليت فعالانه وجود دارد. زندگي را بايد زيست. تنبلي و بيكاري، به استثنا وسيلهء براي تجديد رمق هنگام فوران كار،  دردناكست و خطرناك براي ارگانيسم زنده- در حقيقت كلاً ناممكن است. تنها آن كه دارد مي ميرد، بيهوده است.
    شكل دقيق فعاليت يك واحد، آري، به واسطه تجهيزاتي تعيين مي شود كه با آن درين دنيا آمده است. به عبارت ديگر، به واسطه توارث اش تعيين مي شود. من تخم نمي گذارم، طوري كه ماكيان انجام مي دهد، به خاطر كه من بدون وسيله اش متولد شده بودم. به خاطر همان دليل منم[i] را در كنگره كانديد نمي نمايم يا ويولن سل [ii]نمي نوازم يا در دانشگاهي متافزيك نمي درسم و يا هم در فابريكهء فولاد كار نمي كنم. چنان مي نمايد كه من با علاقهء شديد و سيرناشدني به عقايد متولد شده بودم و بناء دوست دارم با آنها بازي نمايم. هم چنان مي نمايد كه من با امكانات نسبتاً بيشتري براي مكلوم[iii] كردنش متولد شده بودم. در نتيجه، من يك نويسنده و ويراستارم، كه مي شود، يك دلال و مخترع درين كار.

    درهمه اينها اراده آگاه خيلي كم است. چيزي را كه من انجام مي دهم، به واسطه من انتخاب نشده بود، بل به واسطه سرنوشت مرموز مقدر شده بود. در كودكي ام، در واكنش به علاقه قوي ولي فرعي نسبت به حقايق عيني، مي خواستم يك كيميادان شوم، اما در عين زمان، پدر غريبم مي خواست مرا يك تجار بسازد. در اوقات ديگر، مثل مردان نسبتاً غريب ديگر، اشتياق داشتم پول زيادي را با بعضي كلاه برداري هاي ساده به دست آورم. اما همان قسم يك نويسنده شدم و تا آخر فصل همين سان خواهم ماند، دقيقا همانطوري كه يك گاو تمام زندگي اش را وقف شير دادن مي كند، هر چند معلوم هست كه علاقه خودش ورا وادار به اين كار مي كند.
    من نسبت به اكثر مردان ديگر خوشبخت تر بوده ام، زيرا از طفوليت با انجام كارهاي كه مي خواستم انجام دهم- كارهاي كه به خاطر هيچ مي توانستم انجام دهم، و مسرور تر اينكه، حتي اگر هيچ پاداشي براي آن نمي بود، قادر به ساخت زندگي خوبي بودم. مردان زيادي، من معتقدم، كه چنان خوشبخت نبوده اند. ميليونها انسان هستند كه مجبور به ساخت و باخت زندگي با كارهاي هستند كه بهر شان هيچ لذتي ندارد. اما براي من، من يك زندگي فوق العاده خوشوقتي داشتم، عليرغم اينكه سهم غير عادي از پريشاني داشتم. زيرا در وسط اين پريشاني ها من از رضايت شديدي كه همگام فعاليت مستقل و دلخواه است، لذت مي بردم. در كل، من كاري را كه مي خواستم، انجام داده ام. تاثيرات احتمالي كارهايم بر زندگي ديگران، بهر خودم منفعتي خيلي كم داشته است.  من نه براي خوشحال ساختن ديگران، بل براي رضاء خودم نوشته ام و نشر نموده ام، دقيقاً قسمي كه يك گاو، نه براي شيرفروش، بل براي رضاي خاطر خودش، شير مي دهد. من دوست دارم معتقد باشم كه اكثر از نوشته هايم، يك بار سالم بوده اند، اما من واقعاً بي تفاوتم. جهان شايد بگيرندش و يا هم رد كنند. شخصاً كز پختن شان لذت برده ام.
    در پهلوي كارهاي قابل قبول به عنوان وسيلهء براي دست آوري خوشي، من روابط روزمره با فاميل و دوستانم را نيز قرار مي دهم، چيزي كه هاكسلي ورا علايق خانگي مي ناميد. خانه من غم تلخي را تجربه نموده است، اما هيچگاهي منازعات سختي را نديده است و هيچ گاهي هم فقر را نديده است. من با خواهر و مادرم كاملاً مسرور بودم، و من با زنم خيلي خوشحالم. اكثر دوستانيكه همراه شان مي آميزم، دوستان تنباني[iv] من بوده اند. بعضي شان را حتي بيشتر از 30 سال است كه مي شناسم. با كساني كه كمتر از ده سال مي بينم، به صورت صميمانه، خيلي كم ارتباط دارم. اين دوستان، مرا خوشحال مي سازند. وقتي كه كارها با اشتياق تمام نشدني اجرا شود، من به آنها رو مي آورم. ما همه سليقه عمومي يكساني داريم و جهان را يكسان مي بينيم. اكثريت شان شيفتهء ساز اند، طوري كه من هستم. اين امر مرا بيشتر از هرچيز ماوراء ديگر لذت داده است. من هر سالش بيشتر دوست مي دارم.
    اما راجع به مذهب؛ من كاملاً ازش تهي هستم. در ايام شبابم، هيچگاهي چيزي را تجربه ننموده ام كه حقاً بتوانش انگيزه هاي مذهبي ناميد. پدرم و پدرش هردو لائيك بودند و من معتقدم كه به عنوان يك پسر مرا به مكتب هاي يكشنبه[v] فرستادند  تا با يزدان شناسي مسيحي آشنا شوم ولي هيچگاهي بهر ايمان آوردن به آن تدريس نشدم. پدرم معتقد بود كه من بايد با آن آشنا شوم ولي هيچگاهي به ذهنش نمي خورد كه من ورا قبول خواهم نمود. او روانكاو خوبي بود. چيزي كه من در مكتب يكشنبه در پهلوي آشنايي با سرودشناسي مسيحي آموختم، به صورت ساده اعتقاد خيلي راسخ به اين بود كه ايمان مسيحي مملو از پوچي واضح و خداي مسيحي نيز مضحك بود. از آن زمان تا حال من درباب اوسانه شناسي خيلي جستجو نموده ام- شايد بيشتر از يك ملاي متوسط- ولي هيچ دليلي را كشف ننموده ام كه فكرم را تغيير دهم.
عمل عبادت، طوري كه مسيحيان اجرا مي نمايند، براي من بيشتر خواركننده معلوم مي شود تا اينكه شريف كننده. اين عمل توام است با خزيدن پيش موجودي كه اگر واقعاً وجود دارد حق دارد تقبيح شود تا اينكه پرستش. درين دنيا، اثر كمي از به اصطلاح بزرگي خدا مي بينم. بر عكس، من فكر مي كنم كه با در نظر داشت كارهاي روزمره، ورا به عنوان يك دوست بس بي رحم، احمق و شرير بايد به زمين كشاند. من اين را مي توانم با آگاهي كامل بگويم زيرا او با من خيلي خوب و در حقيقت با احترام كامل برخورد نموده است. ولي من نمي توانم به خودم كمك نمايم تا راجع به عمل هاي وحشي وي نسبت به بقيه انسانيت فكر نكنم. من نمي توانم احترام به خداي جنگ، سياست، اوسانه و سرطان را تصور نمايم.
    من به جايدانگي باور ندارم، و هيچ اشتياقي به آن ندارم. اعتقاد به آن از نفس كودكانه مردان مادون نشئات مي گيرد. در شكل مسيحي اش، جاويدانگي كمي بيشتر از آله ايست براي اخذ انتقام از آنان كه زندگي خوبي در زمين داشته اند. چيستي يي مفهوم زندگي انساني را نمي دانم؛ من شك دارم كه كدام مفهومي داشته باشد. براي من، اين جويبار در حاليكه روان است، خيلي هم سرگرم كننده است. حتي عليرغم مشكلاتش سرگرم كننده است. بيشتر ازين، اينها همه بنا است به آن كيفيت هاي زندگي غذا دهد كه منش خيلي آرزو دارم- پشتكار و شباهتش. شريف ترين مرد، به نظر من، كسي است كه با خدا مي رزمد و بر او مظفر مي شود. من درين بابت كاري كمي داشتم كه بايد مي كردم. وقتي بميرم، خرسند خواهم شد كه به نقطه صفر هستي برسم. هيچ نمايشي، هرچند عالي، به صورت دايم خوب نمي تواند باشد.[vi]
صميمت،
اچ. ايل. مينكن


[i] منم= مخفف من خودم را
[ii] ويولن سل= نوعي آله موسيقي
[iii] مكلوم كردن= در كلمه گنجانيدن
[iv] اين عبارت را خودم وارد جمله كرده ام كه معادل دوستان نهايت قديمي مي شود.
[v] مكتب هاي يكشنبه معادل مدرسه در اسلام است.
[vi] ويل دورانت، فيلسوف مشهور، درسال 1931 در نامه به نگارنده هاي سرشناس زمانش از آنها خواست تا نظريات شان را راجع به مفهوم زندگي بنويسند. درين بابت وي توانست پاسخ هاي دلچسبي بدست آورد و همه را در كتابي به اسم " در باب مفهوم زندگي" به نشر سپرد. اين نامه يكي از پاسخ هايست كه به دورانت نوشته شده است. متن انگليسي نامه را مي توانيد درين آدرس بخوانيد: http://www.lettersofnote.com/2012/01/on-meaning-of-life.html


2 comments

  1. عزیز کارت عالیه

    من به تو اتفخار میکنم.

    ReplyDelete
  2. به اميد روزي كه كتاب هاي در بازار آيد و مترجمش هم فرشاد عزيز باشد... در پهلوي موفقيت هاي ديگرت...

    ReplyDelete

My Twitter Feed